لغت نامه دهخدا
خسته مرد. [ خ َ ت َ / ت ِ م َ ] ( ص مرکب ) رنجور. بیمار. دردمند:
دو هفته برآمد برآن خسته مرد
بپیوست و برخاست از رنج و درد.فردوسی. || مجروح. جراحت برداشته. جریح:
همی رفت خون از تن خسته مرد
لبان پر ز باد و رخان لاژورد.فردوسی.
خسته مرد. [ خ َ ت َ / ت ِ م َ ] ( ص مرکب ) رنجور. بیمار. دردمند:
دو هفته برآمد برآن خسته مرد
بپیوست و برخاست از رنج و درد.فردوسی. || مجروح. جراحت برداشته. جریح:
همی رفت خون از تن خسته مرد
لبان پر ز باد و رخان لاژورد.فردوسی.
رنجور بیمار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زدند آب بر روی دل خسته مرد بجنبید و برزد یکی باد سرد
💡 دو هفته برآمد بر آن خسته مرد سر آمد همه رنج و سختی و درد