خبرده
مترادفها
خبررسان، اطلاعرسان
متضادها
شنونده، دریافتکننده خبر
لغت نامه دهخدا
خبرده. [ خ َ ب َ دِه ْ ] ( نف مرکب، اِ مرکب ) پیغام آور. پیغام آورنده. || آنکه خبر دهد. آنکه حادثه ای را دیده و نقل کند. آنکه حادثه ای را بدیگران رساند:
خبردهی به بر خسرو آمد و گفتا
که تیز گشت یکی جنگ تنگ را بازار.فرخی.آن خبرده مرا تضرع کرد
که مرو مر مرا بزی و بمان.فرخی.
جمله سازی با خبرده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روی تو دیدم ز خوی خویش خبرده تا دل کار اوفتاده کار بسازد
💡 ز آن نغمه خبرده به مناجاتی مسجد بی آنکه چو ما از دو جهان بیخبر آید
💡 خبرده تا درین ایوانست یا نه کجاست این جایگه پنهانست یا نه
💡 گفت نان آنگهی خورم که نخست زانچه پرسم خبردهی به درست
💡 خبرده که بیرون از این بارگاه به چیزی دیگر هست یا نیست راه؟
💡 وگر به رغم دل من همی بخواهی رفت از آن دیار خبرده مرا وزان کشور