جمش

لغت نامه دهخدا

جمش. [ ج َ ] ( ع اِ ) آوازی است. ( منتهی الارب ). صدایی است آهسته. ( از اقرب الموارد ). در مثل گویند: لایسمع فلان اذناً جمشاً؛ ای ادنی صوت، و این کنایه از اینست که وی از تو و آنچه برای او اهمیت ولزوم ندارد خود را به کری و ناشنوائی میزند و پند واندرز نمی پذیرد. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).
جمش. [ ج َ ] ( ع مص ) ستردن موی سر. || به اطراف انگشتان دوشیدن. || سخن گفتن با زنان و بازی کردن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || ساختن چاه را. ( از ذیل اقرب الموارد ). رجوع به جماش شود.

فرهنگ فارسی

ستردن موی سر یا باطراف انگشتان دوشیدن یا سخن گفتن با زنان و بازی کردن یا ساختن چاه را.

جمله سازی با جمش

💡 آن دل که نیرزد سفال سگ کویی از جرعه خود جام جمش پیر مغان کرد

💡 دلی که راه به آن چشمه زنخدان برد مسیح آب خضر می دهد به جام جمش

💡 از اهتمام خواجه پی دفع شور و شر فرمانروای ملک جمش کرد شهریار

💡 هم‌چو جامِ جمش از غیب دهد آگاهی گر منجّم کند از خشتِ خم اصطرلابی

💡 اگر تخت جمش گویم صواب است ولی بر باد بود آن، این بر آب است!

انکار کردن یعنی چه؟
انکار کردن یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز