لغت نامه دهخدا
تشنه کامی. [ ت ِ ن َ / ن ِ ] ( حامص مرکب ) آرزومندی. خواهان چیزی بودن:
دگر از تشنه کامی های مشتاقان چه می پرسی
به رنگ لاله تنها جام می نوشد نبیذ اینجا.ناصرعلی ( از آنندراج ).رجوع به تشنه کام شود.
تشنه کامی. [ ت ِ ن َ / ن ِ ] ( حامص مرکب ) آرزومندی. خواهان چیزی بودن:
دگر از تشنه کامی های مشتاقان چه می پرسی
به رنگ لاله تنها جام می نوشد نبیذ اینجا.ناصرعلی ( از آنندراج ).رجوع به تشنه کام شود.
آرزومندی خواهان چیزی بودن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در حلق ساکنان بهشت آب سلسبیل بر یاد تشنه کامی او خون ناب شد
💡 ازتاب تشنه کامی اطفال در خروش خاک سیه به دیده ی بی آب آفتاب
💡 خاک این خطه اگر موج زند همچو سراب تشنه کامیست که از جامعه خون میخواهد
💡 دردا که بر لب آید جانم ز تشنه کامی وآب حیات دارد لعل گهرفشانت
💡 کنم چو یاد من از حلق پارهٔ علی اصغر به تشنه کامی آن طفل شیرخوار، بنالم
💡 از تاب تشنه کامی اطفال شد چنان کز تاب، پیچ و تاب به حبل المتین فتاد