بیگانه خوی

لغت نامه دهخدا

بیگانه خوی. [ ن َ / ن ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بیگانه + خوی ) آنکه عادت و خوی بیگانگان دارد. با خوی دشمنان:
ازین آشنایان بیگانه خوی
دورویی نگر یکزبانی مجوی.نظامی.

فرهنگ فارسی

آنکه عادت و خوی بیگانگان دارد. با خوی دشمنان.

جمله سازی با بیگانه خوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دروادیی که لیلی بیگانه خوی ماست مجنون به یک طرف رود آهو به یک طرف

💡 مرا به غیرتِ بیگانه خوی من رشک است که تا به داغ دل خویشم آشنا نگذاشت

💡 درین زمانه ی بیگانه خوی می بینم هر آشنا که مرا دید خود مرا نشناخت

💡 رام خود نتوان شدن با آشنائی‌های غیر وحشتی دارم کزین بیگانه خویان رم کنم

💡 یارب چه حکمت است که بیگانه خوی من با آشنا خوشست و به بیگانه خوشتر است

💡 آشنایی نیست غیر از معنی بیگانه ام شکوه خلق از دل بیگانه خوی من پرست

دله یعنی چه؟
دله یعنی چه؟
برعیس یعنی چه؟
برعیس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز