لغت نامه دهخدا
بیدار داشتن. [ ت َ] ( مص مرکب ) بیدار کردن. || مانع خواب کسی شدن. وی را به حال بیداری نگاه داشتن:
صبا باز با گل چه بازار دارد
که هموارش از خواب بیدار دارد.ناصرخسرو.زیرا که تا بصبح شب دوشین
بیدار داشت باده دوشینم.ناصرخسرو.
بیدار داشتن. [ ت َ] ( مص مرکب ) بیدار کردن. || مانع خواب کسی شدن. وی را به حال بیداری نگاه داشتن:
صبا باز با گل چه بازار دارد
که هموارش از خواب بیدار دارد.ناصرخسرو.زیرا که تا بصبح شب دوشین
بیدار داشت باده دوشینم.ناصرخسرو.
بیدار کردن ٠ یا مانع خواب کسی شدن ٠ وی را به حال بیداری نگاه داشتن ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به عالمی که ز بیدار داشتن همه شب چو عقل کل بنخفتد میانهٔ اجزا