لغت نامه دهخدا
بیدادکرده. [ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب / نف مرکب ) ستم کرده. که مرتکب ظلم شده باشد. که ستم روا داشته باشد:
فژاگن نیم سالخورده نیم
ابر جفت بیدادکرده نیم.بوشکور.
بیدادکرده. [ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب / نف مرکب ) ستم کرده. که مرتکب ظلم شده باشد. که ستم روا داشته باشد:
فژاگن نیم سالخورده نیم
ابر جفت بیدادکرده نیم.بوشکور.
ستم کرده که مرتکب ظلم شده باشد ٠ که ستم روا داشته باشد ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آرایش زمانه ز بیداد کرده اند هر خون که ریخت، غازه روی زمین شناس
💡 ای چرخ، غافلی که چه بیداد کردهای وز کین چهها درین ستمآباد کردهای
💡 راهش نظر ز دیده بیداد کرده است وارستگی به خواب نبیند شکار تو
💡 در عزل این غلام و به اخراج این کنیز بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
💡 سر حلقۀ ملوک جهان را بعدل و داد در بند ظلم و حلقۀ بیداد کرده ای