بیخورد
لغت نامه دهخدا
بیخورد. [ خوَرْ / خُرْ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + خورد = خوردن ).
- بیخورد شدن؛ از خورش و طعام بازماندن از میان رفتن اشتها.
- بیخورد و بیخواب شدن؛ مضطرب و پریشان و آشفته شدن از غمی یا مصیبتی یا خطری:
چو بشنید این شاه پرتاب شد
از اندوه بیخورد و بیخواب شد.فردوسی.
جمله سازی با بیخورد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 حقیقت ظلمت شب آفتاب است کسی باید که او بیخورد وخوابست
💡 سفره بینان و کاسه بیخوردی پر هنر کرده کیسهٔ مردی
💡 ارواح قدسی زین سبب بیخورد و بیخواب آمده عقل کل اندر عمرها زین غم دمی نغنوده است