لغت نامه دهخدا
بوجهی. [ ب ِوَ ] ( ق مرکب ) بطریقی. به جهتی. ( فرهنگ فارسی معین ). مأخوذ از تازی. به هر جهت. و به هر طریق و به هر بابت. ( ناظم الاطباء ). رجوع به «وجه » و «بوجه » شود.
بوجهی. [ ب ِوَ ] ( ق مرکب ) بطریقی. به جهتی. ( فرهنگ فارسی معین ). مأخوذ از تازی. به هر جهت. و به هر طریق و به هر بابت. ( ناظم الاطباء ). رجوع به «وجه » و «بوجه » شود.
بطریقی بجهتی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو بشنید آن راد مرد این ندا بوجهی جمیل و بقلبی سلیم
💡 بوجهی کز ظهور و از بطونت برد جمعالاحد یکجا برونت
💡 گرچه آدم باقی است از وجه حق هم بوجهی نیز آدم فانی است
💡 لاتؤاخذان نسینا، شد گواه که بود نسیان بوجهی هم گناه
💡 تو گو باد بهشت است آن که آسان بقلب آید بوجهی همچو انسان