لغت نامه دهخدا
بسر باری. [ب ِ س َ ] ( ص مرکب ) حمل شده به روی سر و به روی بار. ( ناظم الاطباء ). باری که بر سر بود. ( مؤید الفضلاء ).
بسر باری. [ب ِ س َ ] ( ص مرکب ) حمل شده به روی سر و به روی بار. ( ناظم الاطباء ). باری که بر سر بود. ( مؤید الفضلاء ).
( صفت ) حمل شد. روی سر و روی بار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تنی کو بار این دل بر نتابد بسر باری غم دلبر نتابد
💡 جهان باد جوانی از سرم برد بسر باری پسر را از برم برد
💡 سرو سر نیز هم بسر باری ترک کرد اندر آن ره از یاری
💡 مرا که خود ز جفای فلک گران بارم گران سرّی تو در می خورد بسر باری ؟
💡 بود صد بار چون عمرت شد از دست بسر باری حساب جوجوت هست
💡 ز فرخ خسروم در غم فرو کشت بسر باری مرا در پای او کشت