بزق

لغت نامه دهخدا

بزق. [ ب َ ] ( ع مص )خدو انداختن. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). خیو بیفکندن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( المصادر زوزنی ). بسق. بصک. ( آنندراج ). || روشن شدن. || تخم ریختن در زمین. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
بزق. [ ب ِ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان بالارخ بخش کدکن شهرستان تربت حیدریه، در 17هزارگزی شمال باختر کدکن سر راه مالرو کدکن به آستایش. سکنه آن 290 تن. ( از فرهنگجغرافیایی ایران ج 9 ).

فرهنگ فارسی

دهی است از دهستان با رخ بخش کد کن شهرستان تربت حیدریه.

جمله سازی با بزق

💡 و فی بعض التّفاسیر: انّ عقبة لمّا بزق فی وجه النّبیّ (ص) قال النّبیّ: «لئن وجدتّک خارجا من جبال مکة لاضربنّ عنقک، صبرا».

کصخل یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
بی باک یعنی چه؟
بی باک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز