بخوع

لغت نامه دهخدا

بخوع. [ ب ُ ] ( ع مص ) اقرار کردن و گردن نهادن حق را. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ). اقرارکردن و اذعان کردن و در اذعان مبالغه ورزیدن. ( از اقرب الموارد ). اقرار بحق. ( تاج المصادر بیهقی ). بخاعة. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).

جمله سازی با بخوع

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شهان ملک سخن را به حضرت تو نیاز مهان بزم هنر را به دانش تو بخوع