لغت نامه دهخدا
بارافتاده. [ اُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) آنکه بار او از حیوان بارکش بیفتد. مجازاً، وامانده از راه:
یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند
بیوفا یاران که بربستند بار خویش را.سعدی ( خواتیم ).
بارافتاده. [ اُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) آنکه بار او از حیوان بارکش بیفتد. مجازاً، وامانده از راه:
یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند
بیوفا یاران که بربستند بار خویش را.سعدی ( خواتیم ).
( اسم صفت ) ۱ - چارپایی که بارش از پشتش افتاده باشد. ۲ - صاحب باری که بارش از پشت حیوان بارکش سقوط کرده باشد. ۳ - وامانده از راه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 رحمتی بر جان سلمان کن، که رحمت، واجب است ناتوانی را که بار افتاده در آب و گل است
💡 کعبه است اینجا ملک حیران کار افتاده است آسمان را در گل این خانه بار افتاده است
💡 خود از آیین بدمهران این منزل عجب دارم که بار افتادهای این جا ز زیر بار برخیزد
💡 همچو خواجو پای در گل مانده ئی بر سر پل مانده بار افتاده ئی
💡 کای پدر جان! همرهان بستند بار ماند بار افتاده اندر رهگذار
💡 بمان،ای ساربان،ما را به درد خویش و خوش بگذر که بار افتاده همراهی نداند با سبک باران