لغت نامه دهخدا
گلویی. [ گ ُ / گ َ ] ( ص نسبی ) منسوب به گلو.
گلویی. [ گ ِ ] ( اِ ) گیلوئی. حاشیه بالای دیوار و زیر سقف در اطاق.
گلویی. [ گ ُ / گ َ ] ( ص نسبی ) منسوب به گلو.
گلویی. [ گ ِ ] ( اِ ) گیلوئی. حاشیه بالای دیوار و زیر سقف در اطاق.
( اسم ) قسمت فاصل. بین طاق عمارت و دیوار که بر آن نقاشی و گچ بری کنند و آن بمنزل. گلو ی طاق و سقف است: صفه ای تا فلک سر آورده گیلوی طاق او بر آورده ( نظامی هفت پیکر. چا. استانبول ۲۱۱ چا. ارمغان. ۲۵۴ )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همچو قمری در خیال قد آن سرور روان بسته اندر طوق بیتابی گلویی داشتیم
💡 غرغره کردن آب زرشک، آنژین، گلو درد و آسم را برطرف کرده و دهان را ضد عفونی و زخم های گلویی را رفع می کند.
💡 ساغر عیش جهان سرشار اما هیچوقت هیچ کس را زین میراحت گلویی تر نشد
💡 به کوری خرج شد اشکی که پروردم به خون دل گلویی تر نشد چون شمع از آب روان من
💡 همچو قمری در خیال قد آنسرور روان بسته اندر طوق بیتابی گلویی داشتیم
💡 خُمره روغن (به یونانی: λήκυθος) گونهای سفالینه بیضیشکل در یونان باستان بود که گلویی باریک و سری قیفمانند داشت.