لغت نامه دهخدا
نکودیدار. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) نکوروی. نکوچهر. نکوچهره. نکوسیما. خوب روی. زیبا. خوش سیما:
ز دور هرکه مر او را بدید یک ره گفت
زهی سوار نکوطلعت نکودیدار.فرخی.درازگردن و کوتاه پشت و گردسرین
سیاه شاخ و سیه دیده و نکودیدار.فرخی.
نکودیدار. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) نکوروی. نکوچهر. نکوچهره. نکوسیما. خوب روی. زیبا. خوش سیما:
ز دور هرکه مر او را بدید یک ره گفت
زهی سوار نکوطلعت نکودیدار.فرخی.درازگردن و کوتاه پشت و گردسرین
سیاه شاخ و سیه دیده و نکودیدار.فرخی.
نکو روی. نکو چهر. نکو چهره. نکو سیما. خوب روی. زیبا و خوش سیما.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 باز شاهینی نکو دیدار بزم را کرد همچو باغ بهار
💡 باز چون شاگرد مومن در پس تخته نشان آن نکو دیدار شوخ کافر استاد را