لغت نامه دهخدا
( فصیحة ) فصیحة. [ ف َ ح َ ] ( ع ص ) مؤنث فصیح. ج، فصاح، فصائح، ( منتهی الارب ) فصیحات. ( اقرب الموارد ). رجوع به فصیح شود.
( فصیحة ) فصیحة. [ ف َ ح َ ] ( ع ص ) مؤنث فصیح. ج، فصاح، فصائح، ( منتهی الارب ) فصیحات. ( اقرب الموارد ). رجوع به فصیح شود.
= فصیح
( صفت ) مونث فصیح جمع: فصیحات فصائح ( فصایح )
اسم: فصیحه (دختر) (عربی) (تلفظ: fasihe) (فارسی: فصيحه) (انگلیسی: fasihe)
معنی: خوش سخن، ( مؤنث فصیح )، فصیح، ویژگی سخن یا بیانی که روان، روشن و شیواست و شنونده و خواننده آن را به سهولت در می یابد، دارای فصاحت، ویژگی آن که سخنش روان، روشن، خالی از ابهام و دارای فصاحت باشد به طور روشن و آشکار، دور از ابهام، همراه با فصاحت، مؤنث فصیح
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تخلص شعری او «فصیحه» بوده است و در برخی منابع او را فصیحه یزدی هم نامیدهاند. تا به امروز هیچ نسخهای از دیوان یا کتاب واحدی از او به دست ما نرسیده است. در تذکرههایی نظیر عرفات العاشقین، کتاب خیرات حسان، تذکره روز روشن، صبح گلشن و تذکره سخنوران یزد چند رباعی و بیت مطلع یک غزل از او به چشم میخورد.