گمره

لغت نامه دهخدا

گمره.[ گ ُ رَه ْ ] ( ص مرکب ) مخفف گمراه. گم کرده راه. سرگشته. آواره. بی راه. ضال. ( ناظم الاطباء ):
چنان تافته برگشتم از غمان
چنان گمره برگشتم از نهیب.عماره.یکی گمره بخت برگشته ام
ز گم کردن راه سرگشته ام.فردوسی.ای گمره خیره چون گرفتی
گمراه تری دلیل و رهبر.ناصرخسرو.گمرهانی که کشیدند سر از طاعت او
سر تیغش همه را بی سر و بی سامان کرد.امیرمعزی.با همه خلق جهان گرچه از آن
بیشتر گمره و کمتر برهند.سنایی.رجوع به گمراه شود.

فرهنگ فارسی

۱ - کسی که راه خود را گم کرده گم شده. ۲ - کسی که از طریق. صواب منحرف گردد ضال: ما را برندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه. ( حافظ ) ۳ - آنکه از دین حق عدول کرده ملحد.

جمله سازی با گمره

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پس آنگه چنین گفت سالار نیو که ای گمره بدرگ خیره دیو

💡 عاقل به حدیث نفس گمره نشود بی سعی خرد نزاع کوته نشود

💡 چو بردل مرد را از دیو گمره همی بینی فگنده بند بر بند

💡 هیچ فرمان نبرد گرچه نصیحت کنمش وای من کاین دل گمره نه بفرمان من است

💡 دل که گمره شده بود از هوس جنت و حور بازش از یاد وصال تو پشیمان کردم

💡 غیرازین در گر روی گمره شوی گه درون ناری و گه چه شوی

ایده آل یعنی چه؟
ایده آل یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز