لغت نامه دهخدا
مشگ. [ م ُ / م ِ ] ( اِ ) رجوع به مشک [ م ُ / م ِ ] شود.
مشگ. [ م َ ] ( اِ ) رجوع به مَشک شود.
مشگ. [ م ُ / م ِ ] ( اِ ) رجوع به مشک [ م ُ / م ِ ] شود.
مشگ. [ م َ ] ( اِ ) رجوع به مَشک شود.
= مُشک
= مَشک
خیک، پوست گوسفندکه آنراقالبی کنده ودباغت کرده باشندودر آن آب یادوغ یاچیزدیگربکنند
مشک. توضیح برای ترکیبات آن هم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برده این قافله از قافله مشگ سبق یارب این عطرفشانی عمل محمل کیست
💡 زمانی بر زمین غلطید غمناک ز مشگین جعد مشگ افشاند بر خاک
💡 بسان غالیه دانی ز مشگ آذرگون نشان غالیه مانده میان غالیه دان
💡 از غالیه پیوسته بیک ماه دو زنجیر وز مشگ فرو هشته بخورشید دو چوگان
💡 چو نسبت ندارد به زلف تو مشگ چرا می پزد عود سودای خام
💡 هم پرده کافورش مشگ آمد و عنبر هم پرده لؤلؤش عقیق و شکر آمد