لغت نامه دهخدا
یک نسق. [ ی َ / ی ِ ن َ س َ ] ( ص مرکب ) یک دست. یک نواخت. ( یادداشت مؤلف ). || بریک روش. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به یک نواخت شود.
یک نسق. [ ی َ / ی ِ ن َ س َ ] ( ص مرکب ) یک دست. یک نواخت. ( یادداشت مؤلف ). || بریک روش. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به یک نواخت شود.
یک دست یکنواخت
💡 طبع چیست از گل بگل افتادنست همچو خر بر یک نسق استادنست
💡 و چه باشم؟ و از کجا اهل این نعمت شوم؟ پس جبرئیل از پیغام خدای وی را جواب داد: کَذلِکَ اللَّهُ یَفْعَلُ ما یَشاءُ. معنی آنست که: این فرزند ترا هم در حال ضعف و پیری دهد، و از کمال قدرت وی دور نیست که آفرینش خدای این فرزند را همچون آفرینش اللَّه است آن را که خواهد و هر چه خواهد. یعنی که اگر تعجب میکنی درین کار پس تعجب کن در همه اختراعات و ابداعات اللَّه که آن همه بر یک نسق است از روی قدرت.
💡 چون منی را بدین صفت ماندن پیل و خر را به یک نسق راندن
💡 ای دل ز حادثات جهان تنگ دل مباش دایم به یک نسق نبود گردش فلک
💡 از آن غافل که فرض او بحث نیست صفات اولیا بر یک نسق نیست
💡 حسن گل کم شد و مشتاقی بلبل هم کاست عشق من برنوجوحسنت به همان یک نسق است