کینه جو

لغت نامه دهخدا

کینه جو. [ ن َ / ن ِ ]( نف مرکب ) کینه خواه. ( ناظم الاطباء ). کینه جوینده. انتقام جو. انتقام کشنده. خونخواه. کینه جوی:
بفرمود تا پیش او آمدند
همه با دلی کینه جو آمدند.فردوسی.و رجوع به کینه جوی شود.

فرهنگ عمید

انتقام جو.

جمله سازی با کینه جو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بگرم مهری گردون مباش غره از آن که بیگناه ترا کینه جو شود ناگاه

💡 دشمنان کینه جو را می نماید سینه صاف از غبار کینه صائب سینه را پرداختن

💡 بگرم مهری دوران مباش غره ازانک که بیگناه ترا کینه جو شود ایدل

💡 داغم ز بخت آینه، کان شوخ کینه جو از روی مهر، بر سر زانوی خود گرفت

💡 چند ای دل بیهوده گو مهربتان کینه جو برکن نهال آرزو چون بهره نبود از برش

💡 فارغ از فکر مکافاتم که خصم کینه جو زنده زیر خاک باشد از غبار کین من

اندر یعنی چه؟
اندر یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز