یائس
مترادفها
ناامیدی، درماندگی
متضادها
امیدوار
لغت نامه دهخدا
یائس. [ ءِ ] ( ع ص ) ناامید. نومید. ( منتهی الارب ). || زن عقیم و نازا. ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ فارسی
یائسه بودن.
جمله سازی با یائس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 شکست دل به سنگ یائس پیغامیست جمشیدی صدای کاسهچینی دهد فغفور را یادم!
💡 چون نفس دریاب دلرا ورنه این نخجیر یائس میتپد بر خویشتن چندانکه بسمل میشود
💡 هیچگاه نباید در برابر مشکلات بزرگ زندگی دچار حالت یائس و ناامیدی شد، زیرا هر تاریکیای همیشه با طلوع خورشید همراه خواهد بود.
💡 او پس از سالها تلاش بینتیجه، برای مدتی کوتاه دچار حس یائس شد، اما در نهایت با ارادهای پولادین دوباره مسیر خود را یافت.
💡 فیلسوفان معتقدند که یائس یکی از بزرگترین موانع پیشرفت انسان است و تنها با داشتن امید میتوان بر آن غلبه کرد.