«ماخولیا» یا «مالیخولیا» واژهای است که در فارسی برای اشاره به نوعی حالت روانی به کار میرود که با اندوه عمیق، خیالپردازی افراطی و نوعی گرفتگی ذهن همراه است. این واژه ریشه در طب قدیم دارد و از اصطلاحی گرفته شده که به غلبهٔ «سودا» در بدن نسبت داده میشد. در باور پزشکان کهن، افزایش سودای مزاج باعث غمگینی، بدبینی و افکار تیره میگردید. به همین سبب، مالیخولیا را بیماریای میان جسم و روان میدانستند. در کاربرد ادبی، این کلمه بیشتر برای توصیف حالتی از غم سنگین و تأملات تاریک ذهنی به کار میرود. شخص مالیخولیایی معمولاً در خود فرو رفته، کمحرف و گرفتار اندیشههای پریشان تصویر میشود. گاه این واژه به معنی نوعی وسواس فکری یا پندارهای غیرواقعی نیز آمده است. در زبان امروز، مالیخولیا را میتوان نزدیک به افسردگی همراه با خیالبافیهای بیمارگونه دانست. با این حال، در متون کهن بار معنایی گستردهتری داشته و به اختلالات گوناگون ذهنی اطلاق میشده است.
ماخولیا
لغت نامه دهخدا
ماخولیا. ( معرب، اِ ) بمعنی مالیخولیاست که خلل و کوفت دماغی و سودا و خیال خام باشد. گویند یونانی است و بعضی گویند عبری است واﷲ اعلم. ( برهان ). مأخوذ از یونانی بمعنی مالیخولیا و خلل و کوفت دماغی و سودا و خیال خام. ( ناظم الاطباء ). مخفف مالنخولیا لغت یونانی است بمعنی مرضی که در دماغ بهم می رسد و ترجمه این خلط سیاه بود چون مرض مذکور سوداوی است لهذا باین نام خواندند از عالم تسمیه الشی باسم مادثه و مالیخولیا چنانکه مشهور شده غلط است. و در حدود الامراض نوشته که لفظ یونانی است و بعد لام اول نون است ( یعنی مالنخولیا ) و قیل یای تحتانی ( یعنی مالیخولیا ) و آن نوعی از جنون است که در فکر بهمرسد مگر صاحبش ایذا بکسی نمی رساند. ( غیاث ). وسواس سوداوی. ماخول. مالنخونیا. ملانخلیا. مالیخولیا. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
ماخولیای کفر تبه کرد مغز تو
جستم علاج تو به سر تیغ هندوی.سوزنی.از تنور گرم سر ماخولیای مهتری
حاسدان جاه او را خامسوز آید فطیر.سوزنی.هست دلش در مرض از سر سرسام جهل
این همه ماخولیاست صورت بحران او.خاقانی.گفتم این ماخولیا بود و محال
هیچ گردد مستحیلی وصف حال.مولوی.از مایه بیچارگی قطمیر مردم می شود
ماخولیای مهتری سگ می کند بلعام را.سعدی.به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت
هنوز جهل مصور که کیمیائی هست.سعدی.انصاف از این ماخولیا چندان فروگفت که بیش طاقت گفتنش نماند. ( گلستان چ یوسفی ص 117 ).
ماخولیا گر نیستم جویم چرا خونخواره ای
کو قصد جان من کند من جان برای او دهم.ملا وحشی ( از آنندراج ).
فرهنگ عمید
= مالیخولیا
فرهنگ فارسی
( اسم ) مالیخولیا: گفت: گوگرد پارسی خواهمبچین بردن... و از آنجا کاس. چین بروم آوردن... انصاف از این ماخولیا چندان فرو گفت ( بازرگان ) که بیش طاقت گفتنش نماند.
جمله سازی با ماخولیا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جامی و فکر وصلت آری هست عشق و ماخولیا به هم نزدیک
💡 گفتم این ماخولیا بود و محال هیچ گردد مستحیلی وصف حال
💡 کی توان سودای عاشق را علاج ترک این ماخولیا کن ای طبیب
💡 انصاف از این ماخولیا چندان فروگفت که بیش طاقت گفتنش نماند!