لغت نامه دهخدا
لبیش. [ ل َ ] ( اِ ) لواشه. حلقه ای باشد از ریسمان که بر لب اسبان و خران بدنعل گذارند و پیچند و نعل کنند. ( برهان ) ( آنندراج ).دهانگیر اسب بود. لبیشه. لویشه. لبیشن:
تو نبینی که اسب توسن را
بگه نعل برنهند لبیش.عنصری.
لبیش. [ ل َ ] ( اِ ) لواشه. حلقه ای باشد از ریسمان که بر لب اسبان و خران بدنعل گذارند و پیچند و نعل کنند. ( برهان ) ( آنندراج ).دهانگیر اسب بود. لبیشه. لویشه. لبیشن:
تو نبینی که اسب توسن را
بگه نعل برنهند لبیش.عنصری.
تکۀ ریسمانی که بر سر چوب بسته شده و هنگام نعل کردن اسب لب او را در حلقۀ ریسمان می گذارند و می پیچند تا آرام بایستد: تو نبینی که اسب توسن را / به گه نعل برنهند لبیش (عنصری: ۳۳۷ ).
( اسم ) لباشن: تو نبینی که اسب توسن را بگه نعل بر نهند لبیش. ( عنصری لغ. )
لواشه. حلفه باشد از ریسمان که بر لب اسبان و خران بد نعل گذارند و پیچند و نعل کنند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 رخیش جانفزا نگر، قدیش دلربا نگر لبیش خنده زا نگر، خطیش مشکبار بین
💡 باد گفت این همه خندان لبیش زان سبب است که فرو خورد به دل خون و به کس راز نگفت