لغت نامه دهخدا
فتادگی. [ ف ُ / ف ِ دَ / دِ ] ( حامص ) افتادگی:
یک لحظه در آن فتادگی ماند
برجست به چرخ و سر برافشاند.نظامی.رجوع به افتادگی وافتادن شود.
فتادگی. [ ف ُ / ف ِ دَ / دِ ] ( حامص ) افتادگی:
یک لحظه در آن فتادگی ماند
برجست به چرخ و سر برافشاند.نظامی.رجوع به افتادگی وافتادن شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دلیل مقصد اشک چکیده مژگان نیست فتادگی بلدیم از عصا که میپرسد
💡 معراج اعتبار به قدر فتادگی است از سایه است رتبه بال هما بلند
💡 گوهر نمی فتد ز بها از فتادگی سهل است اگر به خاک دو روزی فتاده ایم
💡 دربان اوست حیرت و، بستر فتادگی خاشاک ماسوی همه رفتن، صفای او
💡 بسر رسیدن ره در فتادگی بندست ز دست تیشه مینداز تا ز پا افتی
💡 زهر که تیغ تفوّق به ما بلند شود نمیکنیم به غیر از فتادگی سپری