سترده. [ س ِ /س ُ ت ُ دَ / دِ ] ( ن مف ) پاک کرده شده. || حک شده. || برکنده. || تراشیده.( ناظم الاطباء ): پیغمبر ( ص ) با همه یاران احرام گرفته بودند و سرها سترده و آن حضرت بر شتر نشسته بود. ( تاریخ طبری ترجمه بلعمی ). مردی بود از گروه قتیبه نامش یزیدبن مسلم و قتیبه او را بیازرده بود و سر و روی او بسترده. ( تاریخ طبری ترجمه بلعمی ).ریشها سترده و سبلت فرو گذاشته. ( مجمل التواریخ ). ظاهر درویشی جامه ژنده است و موی سترده. ( گلستان ).
۱. تراشیده شده.
۲. زدوده، پاک شده.
( اسم ) ۱ - تراشیده ( موی و غیره ). ۲ - پاک شده زدوده. ۳ - محو شده زایل گشته.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شمن گرد وی خیل از چینیان سترده زَنَخ پاک و بسته میان
💡 صدره باشک گرم فغانی و برق آه نقش خودی ز صفحه ی خاطر سترده ایم
💡 وز روی عرض خویش غبار نبهر کی از مکرمت بحیله احسان سترده اند
💡 زلف سترده مده به باد، که در شهر جادویی افتد میان مرد و زن اندر
💡 سنانش، موی باریکی سترده ز چشم مویبینان موی برده
💡 رسیده به جای سمن بادرنگ سترده ز چهر سمن باد رنگ