لغت نامه دهخدا
غنچه وار. [ غ ُ چ َ / چ ِ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) بسان غنچه. مانند غنچه:
نگیرد هیچکس در دامن محشر گریبانت
اگر دامان خود را جمع سازی غنچه وار اینجا.صائب تبریزی.
غنچه وار. [ غ ُ چ َ / چ ِ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) بسان غنچه. مانند غنچه:
نگیرد هیچکس در دامن محشر گریبانت
اگر دامان خود را جمع سازی غنچه وار اینجا.صائب تبریزی.
غنچه مانند، به سان غنچه.
بسان غنچه مانند غنچه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وقف دندان ندامت شد لب من غنچه وار آرزوی بوسه زان کنج دهن دارم هنوز
💡 در عهد خوبی تو گذارند گلرخان گاهی به روی و گاه به دل غنچه وار دست
💡 حلقی که نیست بسته پیمانش غنچه وار مجروح کردن است به سیلی بنفشه سان
💡 ز سر عشق تو چون غنچه وار دارم لب که سر عشق تو نتوان در این جهان گفتن
💡 دوشیزگان خاطر من بین که غنچه وار بر رخ گرفته اند ز تو شرمسار دست
💡 چون خرده زری که ترا هست رفتنی است در آستین گره چه کنی غنچه وار دست؟