لغت نامه دهخدا
شاخ غزال. [ خ ِ غ َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از کمان تیراندازی. ( برهان قاطع ). || کنایه از هلال. ( آنندراج ):
در حدود باختر آهوی دشت خاوران
چون فرو شد، در هوا شاخ غزال آمد پدید.خواجه جمال الدین سلمان ( از آنندراج ).
شاخ غزال. [ خ ِ غ َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از کمان تیراندازی. ( برهان قاطع ). || کنایه از هلال. ( آنندراج ):
در حدود باختر آهوی دشت خاوران
چون فرو شد، در هوا شاخ غزال آمد پدید.خواجه جمال الدین سلمان ( از آنندراج ).
کنایه از کمان تیر اندازی کنایه از هلال.
💡 ببین آن چشم و ابروی گرهگیر که پنداری مگر شاخ غزال است
💡 زمانه تافته دست من آنچنان که مرا به کف چو شاخ غزال است تابدار انگشت
💡 امروز چو چشم اسد و شاخ غزال است گر شاخ درخت است و گر رنگرزان است
💡 میکشد هفت فلک درخم یک شاخ غزال گردبادیکه به دشت دل ما میپیچد