لغت نامه دهخدا
راو. ( هندی، اِ ) رای. ( از رشیدی ). رجوع به رای و را و باده شود.
راو. [ وِن ْ ] ( ع ص ) راوی. اعلال شده ٔراوی و اسم فاعل از ریشه «روی ». روایت کننده. ج، راوون و رُواة. ( از اقرب الموارد ). رجوع به راوی شود.
راو. ( هندی، اِ ) رای. ( از رشیدی ). رجوع به رای و را و باده شود.
راو. [ وِن ْ ] ( ع ص ) راوی. اعلال شده ٔراوی و اسم فاعل از ریشه «روی ». روایت کننده. ج، راوون و رُواة. ( از اقرب الموارد ). رجوع به راوی شود.
راوی. اعلال شد. راوی و اسم فاعل از ریشه (( روی ) ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مه راو را در ازل هر کس که در دل جا نداد دل پر ازحسرت ز بدبختی چوبو تیمار داشت
💡 انگل در سال ۲۰۱۷ به عنوان جنرال منیجر راو بازگشت ولی بعد از تقریباً یک سال با بارون کوربین وارد فیودی شد که در نهایت به برکناری انگل انجامید.
💡 د راو گهر بنماید ز خویشتن یاقوت بدو هنر بنماید عبیر و عنبر و بان
💡 یوسف در بین یهودیان سفاردی در تمامی دنیا بسیار محبوب است و به خاطر احکام شرعی خود جایزه راو کوک را در اسرائیل برنده شدهاست.
💡 پس از ان و در نو مرسی از کمربندش در مقابل جان سینا و دین امبروز دفاع کند و در سواریو عضو تیم ۵نفر اسمکداون بود و موفق به شکست تیم راو شدند