راه پیمای

مترادف‌ها

مسافر، رهرو، طی‌کننده

لغت نامه دهخدا

راه پیمای. [ پ َ / پ ِ ] ( نف مرکب ) راه پیما. راه پیماینده. رونده راه. که راه طی کند. که راه پیماید. که راه رود. راهرو:
کعبه صفتند و راه پیما
باور کنی که آسمان و ماهند.خاقانی.و رجوع به راه پیما شود.

فرهنگ فارسی

راه پیما. راه پیماینده. روند. راه. که راه طی کند.، ( صفت ) ۱ - راه پیماینده راه رونده. ۲ - مسافر. ۳ - تند رو ( مرکوب ) سریع السیر جمع راه پیمایان.

جمله سازی با راه پیمای

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 کاروان شوق را درد طلب رهبر بس است راه پیمای جنون زنار داند جاده را

💡 تیر صائب پر برون آرد در آغوش کمان راه پیمای طلب را خانه ای در کار نیست

💡 کعبه صفت‌اند و راه پیمای باور کنی آسمان و ماهند

💡 بخود کی می رسد این راه پیمای تن آسانی هزاران سال منزل در مقام آزری کرده

💡 آن راه پیمای خسته پس از گذشتن از مسیرهای دشوار و کوهستانی، با خوشحالی به اولین روستایی که دید، رسید و از او آب خواست.

💡 هر راه پیمای هوشمندی می‌داند که برای عبور از بیابان‌های سوزان، داشتن ذخیره کافی از آب و تجهیزات لازم برای بقا بسیار حیاتی است.

💡 در داستان‌های قدیمی، همیشه از راه پیمای دلیری یاد می‌شود که با شجاعت تمام، از میان جنگل‌های تاریک و پر از خطرات عبور می‌کرد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران