لغت نامه دهخدا
راه پیمای. [ پ َ / پ ِ ] ( نف مرکب ) راه پیما. راه پیماینده. رونده راه. که راه طی کند. که راه پیماید. که راه رود. راهرو:
کعبه صفتند و راه پیما
باور کنی که آسمان و ماهند.خاقانی.و رجوع به راه پیما شود.
راه پیمای. [ پ َ / پ ِ ] ( نف مرکب ) راه پیما. راه پیماینده. رونده راه. که راه طی کند. که راه پیماید. که راه رود. راهرو:
کعبه صفتند و راه پیما
باور کنی که آسمان و ماهند.خاقانی.و رجوع به راه پیما شود.
راه پیما. راه پیماینده. روند. راه. که راه طی کند.، ( صفت ) ۱ - راه پیماینده راه رونده. ۲ - مسافر. ۳ - تند رو ( مرکوب ) سریع السیر جمع راه پیمایان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کاروان شوق را درد طلب رهبر بس است راه پیمای جنون زنار داند جاده را
💡 تیر صائب پر برون آرد در آغوش کمان راه پیمای طلب را خانه ای در کار نیست
💡 کعبه صفتاند و راه پیمای باور کنی آسمان و ماهند
💡 بخود کی می رسد این راه پیمای تن آسانی هزاران سال منزل در مقام آزری کرده