خردله

لغت نامه دهخدا

( خردلة ) خردلة. [ خ َ دَ ل َ ] ( ع مص ) خوردن بهترین طعام. ( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ). || بریدن گوشت و جدا کردن آن. ( از منتهی الارب ) ( از لسان العرب ). || بریدن اندامهای گوشت را جداجدا. ( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از اقرب الموارد ). || پخته گردیدن بیشتر بار خرمابن و کلان شدن غوره های باقی آن. ( از لسان العرب ) ( از منتهی الارب ).
خردلة. [ خ َ دَ ل َ ] ( ع اِ ) یک دانه خردل یا خردله. ( آنندراج ). بهندی آن را رائی نامند. ( از غیاث اللغات ).یک سپندان. ( یادداشت بخط مؤلف ). || مأخوذ از تازی، چیز اندک. ( یادداشت مؤلف ):
با عمل مر علم دین را راست دار
آن از این کمتر مکن یک خردله.ناصرخسرو.خردول و خر بغائی و نی عقل ونی خرد
اندر سرت بخردله او بخربقه.سوزنی.میازار عامی بیک خردله
که سلطان شبانست و عامی گله. سعدی ( بوستان ).

فرهنگ عمید

= خردل

فرهنگ فارسی

یک دانه خردل یا خردله بهندی آن را رائی نامند.

جمله سازی با خردله

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 میازار عامی به یک خردله که سلطان شبان است و عامی گله

💡 میازار دهقان به یک خردله که سلطان، شبان است و دهقان گله

سرزمین یعنی چه؟
سرزمین یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز