لغت نامه دهخدا
دلربایی. [ دِ رُ ] ( حامص مرکب ) عمل دلربا. دلربائی. ربایندگی دل. جلب قلوب:
نه عودی که خوش دم بسوزی چوعاشق
اگرچون شکر دلربایی نیابی.خاقانی.چشم تو ز بهر دلربایی
در کردن سحر ذوفنون باد.حافظ. || معشوق بودن. محبوب بودن:
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش.حافظ.