فارغ دل

لغت نامه دهخدا

فارغدل. [رِ دِ ] ( ص مرکب ) آسوده دل. آسوده خاطر: چنین روزگار کس یاد نداشت که جهان عروس را مانست و پادشاه محتشم بی منازع و فارغدل میرفت. ( تاریخ بیهقی ).
از آنیم در جستن تاج و ترگ
که فارغدلیم از شبیخون مرگ.نظامی.نشاید گفت با فارغدلان راز
مخالف درنسازد ساز با ساز.نظامی.رجوع به فارغ و فارغ البال شود.

فرهنگ عمید

= فارغ البال

فرهنگ فارسی

( صفت ) آسوده دل آسوده خاطر.

جمله سازی با فارغ دل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سودم ز درد عشق زیانست سربه سر فارغ دل آن نگار ز سود و زیان ماست

💡 یار فارغ دل و آسوده آن پسته ناز شاهدی واله و با دیده بیدار همان

💡 کرده رفیق فارغ دل از پری وجودم آن لعبت پری رو آن ماه حور زاده

💡 گر جمله جهان قصد به جان تو کنند فارغ دل شو، از آن ما باش و مترس

💡 هست فارغ دل ز احوال خراسان و عراق تا محمد د‌ر عراق و در خراسان سنجر ست

💡 به طعنه از بر ما غافلان فارغ دل چنان گذشت که بر دشت لاله ژاله گذشت

عندلیب یعنی چه؟
عندلیب یعنی چه؟
پوشینه یعنی چه؟
پوشینه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز