لغت نامه دهخدا
جان فرسا. [ ف َ ] ( نف مرکب ) جانفرسای. جانفرساینده: اگرچه رنج غربت جانفرسا است اما تفرج بلدان و مشاهده غرائب جهان راحت افزا بود. ( کلیله و دمنه ).
آه جانفرسا اگر در سینه نشکستی مرا
اینکه جان فرسودم از آه آسمان فرسودمی.خاقانی.رجوع به جانفرسای شود.