جانفشان

لغت نامه دهخدا

جانفشان. [ ف َ / ف ِ ] ( نف مرکب ) کسی که جان را فدا کند. ( ناظم الاطباء ). فدا کننده جان:
بر کعبه کنند جانفشان خلق
بر صدر تو جان فشان کعبه.خاقانی.آنکه از عشقت زر افشاند ندانم کیست آن
این که خاقانیست دانم جانفشانست از غمت.خاقانی.گر عاشق شاه اختران نیست
پس چون دم جانفشان زند صبح.خاقانی.لطف از دم صبح جانفشان تر
زخم از شب هجر جان ستان تر.سعدی.دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند
آن هم برای آنکه کنم جانفشان دوست.سعدی.|| مشتاق. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

کسی که جان خود را در راه کس دیگر فدا کند، فداکار.

فرهنگ فارسی

( صفت ) کسی که جان خود را فدا کند فدا کنند. جان.

جمله سازی با جانفشان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرا مام بهر دم تیغ زاد به مهد از پی جانفشانی نهاد

💡 چاشنی گیریش به جان کردم وانگهی بر تو جانفشان کردم

💡 به پابوس تو گرچه دیر آمدیم پی جانفشانی دلیر آمدیم

💡 زندگانی این چنین کن گر کنی جانفشانی این چنین کن گر کنی

💡 چو در پای تو جانفشانی کنیم به پیرانه سر نوجوانی کنیم

💡 مشاطه کلام قدم را به هفت دست از پیش جلوه داده و پس کرده جانفشان

قرین رحمت یعنی چه؟
قرین رحمت یعنی چه؟
حقه یعنی چه؟
حقه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز