فرهنگ معین
(سِّ ) [ ع. حاسة ] (اِفا. ) نک حاس.
(سِّ ) [ ع. حاسة ] (اِفا. ) نک حاس.
۱. = حاس
۲. قوۀ نفسانی که اشیای را درک می کند و به آثار و اشیای خارجی پی می برد، هریک از حواس پنج گانه (شنوایی، بینایی، بویایی، چشایی، و بساوایی ).
( اسم ) یا حاس. بصر. حس بیننده قو. باسره. یا حاس. ذوق. حس چشنده قو. ذایقه. یا حاس. سمع. حس شنونده قو. سامعه. یا حاسه شم. حس بوینده قو. شامه. یا حاس. لمس. حس بساونده قو. لامسه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قالب دنیاوی را از چهار عنصر خاک و باد و آب و آتش ساختهاند اما آب و خاک بر وی غالب بود که «من طین لارب» و این هر دو محسوس و کثیف است که حاسه بصر ادراک آن کند و با دو آتش که هر دو لطیف و نامحسوس است که حاسه بصر ادراک آن نکند در قالب مغلوب و متمکن کرده.
💡 اکنون بدان که حاسه ششم هست در دل آدمی که آن را عقل گویند و نور گویند و بصیرت گویند، هر عبارت که خواهی می گوی. آنچه آدمی بدان ممیز است از بهایم، وی را نیز مدرکات است که آن وی را خوش آید و آن محبوب وی باشد، چنان که این دیگر لذات موافق حواس و محبوب حواس بود.
💡 کندی معتقد است که معرفتی که از طریق قوای حاسه بدست میآید کمترین ارزش معرفتی را دارد چون آلتی که حس میکند در معرض قوه و ضعف از داخل و خارج است. از نظر کندی، حاسه، صورتهایی را که در قوه مصوره جمع میشود را ثبت میکند. کندی میان قوای حاسه و مصوره تفاوت میگذارد.
💡 در نگاهی دیگر اخوان الصفا در رسائل شان، بیان میکردند که همهٔ حواس پنج گانهٔ ظاهری، قوای حسی واحد و یگانهای دارند. در احساس، مزاج حواس در نتیجه رابطهٔ مستقیم با متعلق ادراک تغییر میکند و این تغییر با شعور و آگاهی قوای حاسه به آن تغییرات همراه است.