لغت نامه دهخدا
تاب خورده. [ خوَرْ / خُرْ/ دِ ] ( ن مف مرکب ) پیچیده. تابیده شده:
موی چون تاب خورده زوبین است
مژه چون آبداده پیکانست.مسعودسعد.
تاب خورده. [ خوَرْ / خُرْ/ دِ ] ( ن مف مرکب ) پیچیده. تابیده شده:
موی چون تاب خورده زوبین است
مژه چون آبداده پیکانست.مسعودسعد.
(دِ ) (ص مف. ) پیچیده، تابیده شده.
تابیده، پیچیده.
( صفت ) پیچیده تابیده شده.
پیچیده، تابیده شده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زمانه چنبری از تاب خورده فتراکم ستاره جوهری از آب داده پیکانم
💡 مژگان تاب خورده اشک آفرین ماست امروز رشته ای که گهرها در او گم است
💡 دارم ز اشک گرم دل تاب خورده ای چون خار و خس تپانچه سیلاب خورده ای
💡 زان جام برفروز دل تاب خورده را کین تابخانه ایست کزان جام روشن است
💡 از پیچ و تاب رشتهٔ عمرم عجب مدار با موی آن کمر ز ازل تاب خورده است
💡 من تنگدل که هستم زغمش فراخ روزی دل تاب خورده دارم بکمند دلستانش