دیگی

لغت نامه دهخدا

دیگی. ( ص نسبی ) منسوب به دیگ. || ( اِ ) قسمی کلاه که کردان دارند با دهانه تنگ و سری سخت فراخ. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
- کلاه دیگی؛ کلاه بعضی لران که دیگی وارونه را ماند. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).

فرهنگ فارسی

منسوب به دیگ.

جمله سازی با دیگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مهمان دیگر آمد دیگی دگر به کف کن کاین دیگ بس نیاید یک کاسه‌شوی ما را

💡 دیگیست چارخانه، که سرپوش آن تویی این چار طبع را، که ز بهر تو ماجراست

💡 پوچ شد از دعوی بیهوده مغز خود فروش آب را کف می کند دیگی که ننشیند ز جوش

💡 ادامدیگی اپازیلا ۱۶۹٫۱ کیلومترمربع مساحت و ۱۷۰٬۳۲۶ نفر جمعیت دارد.

💡 چو باده پای کوبان بر سر آمد شه از یک کاسه چون دیگی برآمد

💡 دیگی که پار پختم چون ناتمام بود باز آمدم که پخته شود هر چه خام بود

کاندل یعنی چه؟
کاندل یعنی چه؟
دشمن یعنی چه؟
دشمن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز