خودرای

لغت نامه دهخدا

خودرای.[ خوَدْ / خُدْ ] ( ص مرکب ) خودسر. ( ناظم الاطباء ). مستبد. مستبد برأی. کله شق. لجباز. لجوج. عنود. یک پهلو. یک دنده. سرسخت. ( یادداشت بخط مؤلف ):
دل خودرای مرا لاغرکانند مطیع
من ندانم چه کنم با دل یا رب زنهار.فرخی.نکنند آنچه رأی و کام کسی است
زآنکه خودکامگار و خودرایند.مسعودسعد.آن گل خودرای که خودروی بود
از نفس باد سخنگوی بود.نظامی.تا چه گنه کردم که روزگارم بعقوبت آن در سل» ابلهی خودرای ناجنس خیره درای... ( گلستان ). || شوخ. بذله گو. || هواپرست. شهوتران. ( ناظم الاطباء ):
گنه کار و خودرای و شهوت پرست
بغفلت شب و روز مخمورو مست.سعدی.|| خام خیال. بخیال خود. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

( ~. رَ ) (ص مر. ) آن که به فکر خود کار کند و به رأی دیگران اعتنا نکند.

فرهنگ عمید

کسی که در کارها به رٲی و نظر دیگران توجه نمی کند و به میل خود عمل می کند، خودسر، مستبد.

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه بفکر خود کار کند و به رای دیگران اعتنانکند خودسر.
خودسر مستبد

ویکی واژه

ostinato
آن که به فکر خود کار کند و به رأی دیگران اعتنا نکند.

جمله سازی با خودرای

💡 نی همین دادِ تغافل می‌دهد خودرایِ من اندکی هم در مقامِ رشک‌فرماییم هست

💡 مشت خاکی چون عنانداری کند سیلاب را؟ کی نصیحتگر برآید با دل خودرای من؟

💡 گروهی نیک خواهان بازدارندم ز فرتوتی گروهی بد سگالان عیب گویندم ز خودرایی

💡 کسی بوصل تو هرگز رهی نخواهد یافت جز آنکه خویش دهی کام او بخودرایی

💡 شبِ هجرم نمی‌آمد به روزِ وصل در خاطر ز خودرایی و برنایی و نادانی و مغروری