یساق

لغت نامه دهخدا

یساق. [ ی َ ] ( ترکی، اِ ) جنگ. ( غیاث ) ( از آنندراج ):
خفتان و زره ز تیغ و تیرش
دل کسب نکرد در یساقت.نورالدین ظهوری ( از آنندراج ). || سیاست. || فسق. ( سنگلاخ ). || دیوان و دربار. ( آنندراج ) ( غیاث ):
برند دست به دست اهل عشرتم همه روز
چو قحبه ای که به زورش برند شب به یساق.ملافوقی یزدی ( از آنندراج ).|| ترتیب و ساختگی. || یاساق. یاسا. ( آنندراج ) ( یادداشت مؤلف ): و کان تنکیر الف کتاباً فی احکامه یسمی عندهم الیساق. ( ابن بطوطة ).

فرهنگ معین

(یَ ) [ تر - مغ. ] (اِ. ) ۱ - سیاست. ۲ - فسق (سنگلاخ ). ۳ - ترتیب و ساختگی.

فرهنگ عمید

۱. قاعده و قانون، نظام.
۲. سیاست.
۳. سزا، قصاص.

فرهنگ فارسی

یاساق: یاسا، یاسه، قاعده و قانون، نظام، سیاست، سزا، قصاص
(اسم ) ۱- سیاست. ۲- فسق (سنگلاخ ): برنددست بدست اهل عشرتم همه روز چوقحبهای که بزورش برندشب به یساق. ( ملافوقی ) ۳ - ترتیب وساختگی.

ویکی واژه

سی
فسق (سنگلاخ)
ترتیب و ساختگی.

جمله سازی با یساق

💡 از آن شراب مرا مست کن تو ایساقی که مست اوفتم و عیب هوشیار کنم

💡 بده ایساقی بزم آنقدح هوش زدای که بیک باره کند ریشه اندیشه ز جای

💡 ملولم از غم دوران دهر ایساقی مگر زذکر تو شویم زسینه زنگ ملال

💡 ایساقی جان که جای فدای تو بود خوش وقت کسی که خاک پای تو بود

💡 خیز و عز یساق کن که شدست کار بس صعب و وقت بس بی گاه

💡 بی جمال تو عالم ایساقی جز خیالی بدیده و دل نیست

ارکان یعنی چه؟
ارکان یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز