گرفته. [ گ ِ رِ ت َ / ت ِ ] ( اِ ) طعنه. ( غیاث ). طعنه است که زدن نیزه و گفتن سخنان به طریق سرزنش باشد. ( برهان ) ( آنندراج ). با لفظ زدن مستعمل است. ( آنندراج ):
شبیخون برشکسته چند سازی
گرفته با گرفته چند بازی.نظامی.شاه با او تکلفی درساخت
بتکلف گرفته ای می باخت.نظامی.|| تاوان و غرامت. || مزد کارو اجرت پیشی. || لاف و گزاف. ( برهان ).
گرفته. [ گ ِ رِ ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) مجذوب. مفتون. مبتلا. گرفتار:
روندگان مقیم از بلا بپرهیزند
گرفتگان ارادت بجور نگریزند.سعدی ( طیبات ).نه بخود میرود گرفته عشق
دیگری می برد بقلابش.سعدی ( بدایع ). || اسیر و گرفتار. || مردم خسیس و بخیل و ممسک. || هرچیز که راه آن مسدود شده باشد. || دلتنگ و غمگین و ملول و ناخوش. ( آنندراج ):
روزی گشاده باشی و روزی گرفته ای
بنمای کان گرفتگی از چیست ای پسر.فرخی.هرگاه خداوند مالیخولیا... ترش روی و غمگین و گرفته و گریان باشد و خلوت گزیند... ( ذخیره خوارزمشاهی ). ترش روی و گرفته و اندوهمند باشد. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
یارب چه گل شکفته ز مکتوب ناله باز
باد صبا ملول و کبوتر گرفته است.سلیم ( از آنندراج ).- خاطر گرفته؛ ملول. رنجیده خاطر:
با خاطر گرفته کدورت چه میکند
با کوه درد سنگ سلامت چه میکند.صائب ( از آنندراج ). || تیره از لحاظ رنگ، مقابل باز و روشن: رنگی گرفته دارد. و تابستان گرفته و ابرناک. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
در ترکیبات ذیل آید و معانی متعدد دهد: الفت گرفته. آتش گرفته. آرام گرفته. اجل گرفته. جن گرفته. چادرگرفته. خون گرفته. دل گرفته. دم گرفته. روگرفته. سرگرفته. ماه گرفته ( منخسف ). آفتاب گرفته ( منکسف ). هواگرفته.
(گِ رِ تِ ) (ص مف. ) ۱ - به دست آمده. ۲ - اندوهگین، دلتنگ.
۱. به دست آمده.
۲. ستانده شده.
۳. [مجاز] تیره.
۴. [مجاز] افسرده، دلتنگ.
۵. [مجاز] خسیس.
۱ - ( اسم ) بدست آورده ستانده. ۲ - برداشته ۳ - سد شده مسدود. ۴ - قبول کرده پذیرفته. ۵ - انتخاب شده برگزیده. ۶ - مواخذه شده مورد اعتراض قرار گرفته ۷ - اثر کرده. ۸ - فرض کرده محسوب. ۹ - تسخیر شده مسخر. ۱٠ - مجذوب مفتون. ۱۱ - ربوده ( مال وجه ). ۱۲ - صید شده شکار شده. ۱۳ - بلند کرده. ۱۴ - منجمد شده یخ بسته. ۱۵ - جوش خورده بهم پیوسته. ۱۶ - اسیر شده. ۱۷ - خورده. ۱۸ - فرو برده. ۱۹ - عارض شده معروض. ۲٠ - نقش بسته. ۲۱ - ملول دلتنگ. ۲۲ - کسوف شده خسوف شده. ۲۳ - تیره تار. ۲۴ - تماس یافته. ۲۵ - گیر کرده. ۲۶ - شعلهور. شده مشتعل. ۲۷ - خفه و ناهنجار ( صدا آواز ): باصدای گرفته ای گفت... ۲۸ - خفه و ناراحت کننده: هوای گرفته. ۲۹ - ( اسم ) طعنه سرزنش. ۳٠ - تاوان غرامت. ۳۱ - لاف وگزاف.
{obstruent} [زبان شناسی] در آواشناسی و واج شناسی، مشخصۀ آوایی که تولید آن با نوعی گرفتگی در مسیر جریان هوا همراه است متـ. نارسا non-sonorant
intasato
rauco
به دست آمده.
اندوهگین، دلتنگ.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نو عروسان گرفته شمع به دست شاهِ نوتخت شد عروسپرست
💡 رسم طرب مجو ز فضولی که مدتیست دور از تو خوی با الم و غم گرفته است
💡 درختی که اکنون گرفتهست پای به نیروی شخصی برآید ز جای
💡 اکنون که موج فتنه جهان را گرفته است در کشتی شراب نباشد کسی چرا؟
💡 هر سو بکف گرفته، یکی سر تراش تیغ؛ هر سو بزین کشیده یکی خرسوار اسب
💡 دگر گفت چون شاه فرمانروای درین شهر بی شور نگرفته جای