لغت نامه دهخدا
گذاشته. [ گ ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) صفت مفعولی از گذاشتن. رجوع به معانی گذاشتن شود: سائبه؛ گذاشته شده. مُسرَدَح؛ بر سر خود گذاشته. ( منتهی الارب ). متروک:
بسی قلعه نامور داشته
ز بیداد بدخواه بگذاشته.نظامی.
گذاشته. [ گ ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) صفت مفعولی از گذاشتن. رجوع به معانی گذاشتن شود: سائبه؛ گذاشته شده. مُسرَدَح؛ بر سر خود گذاشته. ( منتهی الارب ). متروک:
بسی قلعه نامور داشته
ز بیداد بدخواه بگذاشته.نظامی.
(گُ تِ یا تَ ) (اِمف. ) ۱ - عبور داده، گذرانیده. ۲ - عبور کرده، گذشته. ۳ - سپری کرده. ۴ - نهاده، قرار داده. ۵ - جا داده، مقیم کرده. ۶ - رها کرده، ترک کرده. ۷ - عفو کرده، بخشوده.
( اسم ) ۱ - نهاده قرار داده. ۲ - جا داده مقیم کرده. ۳ - واگذاشته تسلیم کرده. ۴ - بجا گذاشته باقی گذاشته. ۵ - ترک کرده رها کرده. ۶ - اجازه داده رخصت داده. ۷ - قرار داده سنت گذاشته. ۸ - عفو کرده بخشوده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر میروی به شهر، که صیدی فتد به دام اینجا مرا گذاشته، تنها چه میروی؟
💡 دامنکشان چنین ز بر ما چه میروی! ما را چنین گذاشته تنها چه میروی!
💡 اثری مانده ز هر داغ وزین داغ عجب این اثر مانده که نگذاشته از من آثار
💡 در جیب وجود کس نگذاشته ای نقدی یک لطف بکن زین پس مگشای گریبان را
💡 هر ذره به خورشید حقیقی است دلیلی نگذاشته بیجا به سخن کسره و ضم را