گج

لغت نامه دهخدا

گج. [ گ َ ] ( اِ ) نوعی از خاک باشد که آن را پزند و بدان عمارت سازند و خانه سفید کنند. با جیم فارسی هم آمده. ( برهان ). گچ. جص:
به سنگ و به گج دیو دیوار کرد
نخست از برش هندسی کار کرد.فردوسی.رجوع به فهرست ولف شود.
نمانم جز عروسی را در این سنگ
که از گج کرده باشندش به نیرنگ.نظامی.|| آهن سرکج که بر سر چوبی نصب کنند و بدان یخ از یخدان کشند. ( آنندراج ). || ( ص ) در زبان، گویا به معنی احمق و خودستای است. ( آنندراج ). امروزه گویند: فلان گج است؛ یعنی هیچ چیز نمیداند.
گج. [ گ ُ ] ( اِ ) گنجش و مقام. ( آنندراج ).
گج. [ گ َ ] ( اِخ ) از سانسکریت گجه از اصطلاحات هندوان در محاسبات زیجی. رجوع به تحقیق ماللهند بیرونی ص 86 شود.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - گچ. ۲ - ( صفت ) احمق و خودستای.

جمله سازی با گج

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بچاشتگاه ملک با کمر کشان سرای برفت بردم آن جنگجوی کینه گزار

💡 جز زلفتان که دارد چون شهد و شمع محفل از نیش جنگجویی وز نوش عذرخواهی

💡 درین قحطی، مسلمانان گجرات چو نان بینند، بفرستند صلوات

💡 چنین داد پاسخ بدو جنگجوی که با ساوه شاه آشتی نیست روی

💡 حمایل‌های گیسو، یار فایز تو گویی جنگجویی با کمند است

تعامل یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
آثار یعنی چه؟
آثار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز