کلیمی

لغت نامه دهخدا

کلیمی. [ ک َ ] ( حامص ) کلیم بودن. مانند موسی ( ع ) بودن. ( فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کلیم و کلیم اﷲ شود.
کلیمی. [ ک َ ] ( ص نسبی ) منسوب به کلیم اﷲ، موسی ( ع ). پیرو دین موسی ( ع ) ( فرهنگ فارسی معین ). یهود. جهود. یهودی. موسایی. موسوی. اسرائیلی. ج، کلیمیان. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). و رجوع به یهود و بنی اسرائیل شود.

فرهنگ معین

(کَ ) [ ع. ] (ص نسب. ) موسوی، پیرو حضرت موسی، یهودی.

فرهنگ عمید

پیرو حضرت موسی، یهودی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به کلیم الله ( موسی ۴ ) پیرو دین موسی ۴.

دانشنامه آزاد فارسی

رجوع شود به:یهود

ویکی واژه

موسوی، پیرو حضرت موسی، یهودی.

جمله سازی با کلیمی

💡 اقلیت‌های قومی قشقایی، مندایی، ارمنی، کلیمی و زرتشتی نیز در اهواز ساکن هستند.

💡 علی الله فاش تر گویم کلیمی سینه اش سینا شهی موجود اقلیمش سواری جودیکرانش

💡 اگر بودی بر آن سجده مرا راه کلیمی بودمی همچون تو آنگاه

💡 تو بر نخل کلیمی بی‌محابا شعله می‌ریزی تو بر شمع یتیمی صورت پروانه می‌آیی

💡 همی کند به کفایت زبهر دشمن و دوست گهی به سیر کلیمی و گه مسیحایی

💡 هر سر مویم کلیمی لن ترانی بشنو است باز گو، بگشای لب، این جا ادب درکار نیست

روله یعنی چه؟
روله یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز