کاخر

لغت نامه دهخدا

کاخر. [ خ َ ] ( اِ ) علت یرقان را گویند. || آن زردی را نیز گفته اند که بر روی زراعت افتد و غله را ضایع کند. || بمعنی باران هم بنظر آمده است که عربان مطر خوانند. ( برهان ). رجوع به باران شود. بهمه معانی مصحف «کاخه » است. ( برهان قاطع چ معین حاشیه لغت کاخر ). نیز رجوع به لغت کاخه شود.

فرهنگ معین

(خَ ) (اِ. )۱ - پژمرده و پریشان. ۲ - ناخوشی یرقان.

فرهنگ عمید

که عاقبت: به بوی نافه ای کآخر صبا زآن طرّه بگشاید / ز تاب زلف مشکینش چه خون افتاد در دل ها (حافظ: ۱۸ ).

فرهنگ فارسی

که آخر که عاقبت که باخره: [ ببوی نافه ای کاخر صبازان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها. ]. ( حافظ )
علت یرقان را گویند

ویکی واژه

پژمرده و پریشان.
ناخوشی یرقان.

جمله سازی با کاخر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چندان که بگفتم مهل کاخر روزی آن سیم سیه گردد و آن حلقه بساید

💡 کاخر چگو‌نه‌یی چه‌شدت سرگذشت چیست چونی چه روی داده چرایی دژم چنین

💡 آن لحظه که باز آید پیش نظرش میرم کاخر چو مرا بیند بر من نظر اندازد

💡 ساقی امشب، سر آن جام لبالب دارم کاخر اندوه مرا، نیز سرانجامی هست

💡 گفتم غمت بکشتم گفتا چه زهره دارد غم آن قدر نداند کاخر تو آن مایی

💡 قدم ز دایره بیرون نمی نهم کاخر به سر به گرد جهان گشته گیر چون پر گار