پریشان کردن

لغت نامه دهخدا

پریشان کردن. [ پ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پراکندن. متفرق کردن. متشتت و تار و مار کردن. ثَرّ. ثَرثَرة. طحطحه.صعصعه: درویش مر آن نقد و جنس را به اندک زمان بخورد و پریشان کرد و بازآمد. ( گلستان ). چون گرد آمدن خلق موجب پادشاهی است تو چرا خلق را پریشان میکنی. ( گلستان ). || افشاندن. پراکندن ( دانه ): تا دانه پریشان نکنی خرمن برنگیری. ( گلستان ).
- پریشان کردن موی یا زلف؛ از هم باز کردن تارهای آن:
پریشان کرده ای زلف دو تار را.
|| گوراندن.آشفتن. آلفتن. آشفته و آلفته ساختن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱- پراگندن ۲- افشاندن ( دانه و مانند آن ). ۳- آشفتن آلفتن گوراندن. یا پریشان کردن موی و زلف. از هم باز کردن تارهای آن.

ویکی واژه

turbare

جمله سازی با پریشان کردن

💡 گفتگوها طره مطلب پریشان کردن است حرف نافهمیده را معنی همین وا گفتن است

💡 تار و پود زندگانی را پریشان کردن است جمع کردن خنده را چون صبح با موی سفید

💡 ندارد حاصلی غیر از پریشان کردن دلها نهان در خاک کن زنهار تخم خرده گیری را

💡 گفته بودی که چه خواهد دلت ای سرگردان؟ گرد سر گردمت، آن طره پریشان کردن

💡 در کتاب گل، بآب زر نوشتست این حدیث سیم وزر اندوختن بهر پریشان کردن است

💡 از خموشی می شود سی پاره قرآن تمام گفتگو جمعیت دل را پریشان کردن است

چاشت یعنی چه؟
چاشت یعنی چه؟
زرادخانه یعنی چه؟
زرادخانه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز