لغت نامه دهخدا
پارگک. [ رَ گ َ ] ( اِ مصغر ) ( مصغر پاره ) پاره خرد. سخت اندک:
گوئی که دو سه پیرهن است از دو سه گونه
وز دامن هر یک ز دگر پارگکی کم.امیرطاهربن فضل چغانی. || کمی:
شیرین سخنم دید و بدین چرب زبانی
زان سنگدلی پارگکی نرم ترآمد.سوزنی.
پارگک. [ رَ گ َ ] ( اِ مصغر ) ( مصغر پاره ) پاره خرد. سخت اندک:
گوئی که دو سه پیرهن است از دو سه گونه
وز دامن هر یک ز دگر پارگکی کم.امیرطاهربن فضل چغانی. || کمی:
شیرین سخنم دید و بدین چرب زبانی
زان سنگدلی پارگکی نرم ترآمد.سوزنی.
(رَ گَ ) (اِمصغ. ) ۱ - پارة خرد، سخت اندک. ۲ - کمی.
تکۀ کوچک از چیزی، اندک.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پارگکی کاه و نبیذم فرست رنج دل شاعر سلطان بکاه
💡 مردی بر سهل آمد و گفت: حال برمن تنگ است و فرزندان دارم. گفت: هیچ پیشه ندانی؟ گفت دلالی دانم کرد در عطاران. گفت چرا اکنون نکنی؟ گفت چیزی ندارم. گفت درین شهر بسر خرما فراخست بشو! لختی در چرمینه کن بمن آور، او رفت و آورد. سهل پارگکی خاک از آن موضع خود برداشت و دران افگند، و سر آن بپوشید و بوی داد گفت: برو بفروش! برد و بفروخت همه غالبه شده بود، مرد توانگر شد.
💡 از آنچ جامه و تن پاره پاره میکردیم بیار پارگکی تا که رنگ و بوش چه بود