نامهربان

لغت نامه دهخدا

نامهربان. [ م ِهَْ رْ / م ِ رِ ] ( ص مرکب ) بی محبت. جفاکار. ( ناظم الاطباء ). بی رحم. سنگدل. که مهربان و بامحبت نیست. مقابل مهربان:
زلفت به جادوئی ببرد هر کجا دلی است
وآنگه به چشم و ابروی نامهربان دهد.ظهیرفاریابی.با او بگو که ای مه نامهربان من
بازآ که عاشقان تو مردند از انتظار.حافظ.ترک سر در هجر آن نامهربان خواهیم کرد
تاب درد سر نداریم آنچنان خواهیم کرد.مشفقی.مرا گر ترس جان خود نبودی نام آن مه را
بت نامهربان و ظالم بی باک میکردم.مشفقی.بگویم راست ؟ پر نامهربانی
برنجی شیوه یاری ندانی.وحشی.بگو کای ماه بی مهر جفاکار
بت نامهربان شوخ دلاَّزار.وحشی.چو بیخود آید از جانی فغانی
شود نامهربانی مهربانی.وصال.مپندار این چنین نامهربانم
که رسم مهربانی را ندانم.وصال.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آنکه مهربان نیست بی مهر بی محبت: مپندار این چنین نامهربانم که رسم مهربانی را ندانم. ( وصال ) ۲ - بی رحم سنگدل جفا کار: بگوکای ماه بی مهر جفاکار بت نامهربان شوخ دل آزار. مقابل مهربان.

جمله سازی با نامهربان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ای دل ز شوق آن مه نامهربان بسوز تنها به گوشه ای رو تا می توان بسوز

💡 از تو خواهم داد این نامهربان گردون که تو هم تو عون داوری هم بر ضعیفان مهربان

💡 همان به که ما جام می بشمریم بدین چرخ نامهربان ننگریم

💡 زار می بیند مرا وانگه تغافل می کند از چه شد نامهربان آن نازنین باز این چنین

💡 یار بدخو و فلک نامهربان تکیه بر عمر و جوانی چون کنم؟

💡 حزین خسته دل، از شکوه لب را بسته می دارد محبت مهربان سازد دل نامهربانت را

کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز