لغت نامه دهخدا
نابهنجار. [ب ِ هََ ] ( ص مرکب ) بی قاعده. بی نظم و ترتیب. ( آنندراج ). که هنجار ندارد. که بهنجار نیست. ناموزون. ناهماهنگ. نامتناسب. مقابل بهنجار. رجوع به بهنجار شود.
نابهنجار. [ب ِ هََ ] ( ص مرکب ) بی قاعده. بی نظم و ترتیب. ( آنندراج ). که هنجار ندارد. که بهنجار نیست. ناموزون. ناهماهنگ. نامتناسب. مقابل بهنجار. رجوع به بهنجار شود.
(بِ هَ ) (ص. ) ۱ - بی نظم و ترتیب. ۲ - ناموزون، ناهماهنگ.
بی نظم وترتیب، بی قاعده، ناموزون.
( صفت ) ۱ - بی نظم وترتیب بی قاعده. ۲ - ناموزون ناهماهنگ. ۳ - نامتناسب ناشایسته: [...اعتراض آوردند و مکتوبی کردند که این کار بس نابهنجار وفی الحقیقه تهلکه شیعیان این دیار است.] مقابل بهنجار.
{abnormal} [پزشکی] ویژگی ساختار، شرایط، رفتار یا قاعده ای که معمول نیست
بی نظم و ترتیب.
ناموزون، ناهماهنگ.
💡 همچنین بهنظر میرسد که وجود ال-کارنیتین برای بهبود کارکرد قلب نیاز است. برای نمونه یک پژوهش نشان داده است میزان کارکرد نابهنجار و تپش غیرعادی قلب پس از ۴۵ هفته مصرف ۴ گرم ال-کارنیتین در روز در بیماران دیابتی که علاوه بر فشار خون بالا از ناراحتیهای قلبی و رگی رنج میبردند به میزان زیادی کاهش یافته و بهبود پیدا نموده است.
💡 فتاد از یک هجوم نابهنجار از آن سیلی که خورد آن مرد دیندار!
💡 فتاد از یک هجوم نابهنجار از آن سیلی که خورد آن مرد دیندار
💡 به کاراندامشناسی حالتهای نابهنجار بهویژه به بررسی تغییر عملکردهایی که همراه با یک نشانگان یا بیماری رخ میدهند، پاتوفیزیولوژی گفته میشود.