موعد به عنوان یک واژه کلیدی در بسیاری از فرهنگها و جوامع به معنای زمان معین و مشخصی است که برای انجام یک عمل یا رویدادی تعیین میشود. این مفهوم در زندگی روزمره انسانها نقش بسیار مهمی ایفا میکند. میتوانند مربوط به قرارهای اجتماعی، مهلتهای کاری، یا حتی رویدادهای مهم زندگی مانند ازدواج و جشنها باشند. در بسیاری از موارد، رعایت موعدها به عنوان نشانهای از احترام به زمان دیگران و همچنین تعهد به مسئولیتها تلقی میشود. عدم رعایت آن میتواند عواقب منفی به همراه داشته باشد، از جمله ایجاد ناامیدی و بیاعتمادی در روابط اجتماعی و حرفهای. بنابراین، برنامهریزی دقیق و پایبندی به موعدها نه تنها به مدیریت زمان کمک میکند، بلکه به بهبود کیفیت روابط نیز میانجامد. در نهایت، موعدها به ما یادآوری میکنند که زمان، یکی از ارزشمندترین منابع زندگی ماست و باید به بهترین شکل از آن استفاده کنیم.
موعد
لغت نامه دهخدا
موعد. [ م َ ع ِ ] ( ع اِ ) وعده جای. ( منتهی الارب ). وعده جای و وعده گاه. ( ناظم الاطباء ). جای وعده کردن. ( غیاث ). جای وعده کردن و وعده دادن. ( آنندراج ). وعده گاه. ج، مواعد. ( مهذب الاسماء ). مکان پیمان. جای عهد و پیمان. وعده جای. جای وعده. ( یادداشت مؤلف ):
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا، موعد دیدار کجاست.حافظ.- موعد کارزار؛ جای کارزار.
- || وقت کارزار.
|| ( اِ ) وعده و هنگام اجرای کاری و هنگام وعده. ( ناظم الاطباء ). وقت وعده کردن. ( غیاث ) ( آنندراج ). || ( اصطلاح بازرگانی ) سررسید. ( یادداشت مؤلف ). نوید. وعد. وعده. سر وعده. امد. اجل. مهلت. میعاد. زمان پیمان. زمان عهد و پیمان. زمان وعده. آن هنگام که برای اجرای امری یا حضور در جایی وعده داده شده است. ( از یادداشت مؤلف ): اگر فی المثل چهار ماه هم از موعد بگذرد زحمت نمی دهد و منفعت نمی خواهد. ( نامه فاضل خان گروسی به آقاخان محلاتی از سبک شناسی ج 3 ص 336 ).
- موعد قراولی؛ در اصطلاح نظامی، پاس. ( لغات فرهنگستان ).
- موعد مقرر؛ زمان مقرر برابر وعده. زمانی که قبلاً تعیین شده است.
موعد. [ م َ ع ِ ] ( ع مص ) نوید دادن. ( منتهی الارب ). وعده دادن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). وعده کردن. ( تاج المصادر بیهقی ).
فرهنگ معین
(مُ عِ ) [ ع. ] (اِ. ) زمان یا مکان وعده داده شده. ج. مواعد.
فرهنگ فارسی
جای وعده کردن، زمان یاجای وعده دادن، عهدوپیمان، ودراصطلاح بازرگانی: سررسید، مواعد جمع
( اسم ) ۱ - جای وعده کردن. ۲ - زمان وعده: [ اگر فی المثل چهار ماه هم از موعد بگذرد زحمت نمیدهد و منفعت نمیخواهد ] ( نامه فاضل خان گروسی باقاخان محلاتی. سبک شناسی.چا. ۲ ج ۳ ص ۳۳۶ ) یا موعد قراولی. پاس. یا موعد مقرر. زمان مقرر طبق و عده. ۳ - زمان اجرای کاری. ۴ - عهد پیمان. ۵- سر رسید جمع: مواعد.
جمله سازی با موعد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو گردد موعد دیدار نزدیک نیاید دیگر از عاشق تحمل