مسهد

لغت نامه دهخدا

مسهد. [ م ُ س َهَْ هََ ] ( ع ص ) بی خواب. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). بیدارکرده شده. ( غیاث ). بیدارشده. بیدار. بی خواب شده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ):
نوز نبرداشته ست مار سر از خواب
نرگس چون گشت چون سلیم مسهد.منوچهری.- مسهد کردن؛ بیدار کردن:
کرداره سلیم ترین با عدوی خویش
آن است کاین سلیم مسهد کند همی.منوچهری.

فرهنگ معین

(مُ سَ هَّ ) [ ع. ] (ص. ) بیدار، کم خواب.

فرهنگ عمید

۱. کم خواب.
۲. بی خواب، بیدار مانده.

فرهنگ فارسی

۱- ( اسم ) بیدار شده. ۲ - ( صفت ) بیدار 

ویکی واژه

بیدار، کم خواب.

جمله سازی با مسهد

💡 نوز نبرداشته ست مار سر از خواب نرگس، چون گشت چون سلیم مسهد

💡 قضای چرخ عنانم گرفت و گشتم از این غم رهین بستر اندوه چون سلیم مسهد

💡 کردارهٔ سلیمترین با عدوی خویش آنست کاین سلیم مسهد کند همی

💡 بگذاشتم شبی به رخ او پیچنده چون سلیم مسهد